-- جهت خرید و هماهنگی محصولات افرنگ با شماره های 09127634579 و 09125190061 در تماس باشید --

عكاسي كه موضوعاتي از فلسفه، ادبيات و علوم انساني وام ميگيرد كارش مشكل خواهد بود. يا اين كه منظور او برداشتهايي از اين حوزهها باشد. يعني اين كه، تعبير اثر او در اين حوزهها ميسر است. در اين صورت نيز، واحدهاي تصويري او در پرتو نظريهها و گزارههاي منطقي نفَسگير خواهد بود. انتزاع رياضي نيز بر روي اعداد وعلايم ميچرخد. تعبير واژهها نسبت به علايم رياضي بيدردسرتراند، يعني فضاي معنايي زيادي دارند. ولي عكاسي چيزي بيش از نمادها و نشانههاي صرف است. «گذشت زمان» در عكاسي ريتم و آهنگ ويژهي خودش را دارد. پس، «زمان» در عكاسي با آن چه كه در ادبيات مفهوم دارد متفاوت است. زمانْ در عكاسي چه گونه روي ميدهد؟ كسي كه در فيلم با نشان دادن ساعت اين كار را ميكند، تصوير خود را به سود آن چه كه در مديريت تعريف ميشود از دست ميدهد. در عكاسي كه حركتي هم چون فيلم ندارد، زمان چه گونه است؟ اگر با سايهها اين كار انجام ميگيرد، باز جاي پاي نجوم در آن هست. ما چه نشاني را در عكس ببينيم ميگوييم «كمكم...»؟ نشانِ «مرور يا پيوستگي» در عكس كدام است؟ اگر براي جبرانِِ واژهاي دست به اختراعِِ علايم عكاسي بزنيم فلسفهي عكاسي به پرسش خواهد رفت. يعني اين كه براي هر واژهْ نشاني ثبت كنبم و براي هميشه مورد استفاده قرار گيرد. مثلا براي نشان دادن «اشياي پنهان» اشيا را پشت چيزي بگذاريم. آن چه كه «زمان» گفته ميشود اختراعيست در دستور زبان انساني. اين دستور زبان در عكاسي هيچ موردي نخواهد داشت. اگر اين دستور زبان را در عكاسي بنشانيم چيزي نو دستگيرمان نخواهد شد: قواعد زباني و قواعد عكاسي تفاوت بنيادين دارند. ترجمهي واژهها به نشانههاي تصويري راحتترين راه حليست كه هيچ نوآوري در پي نخواهد داشت. كسي كه از روي ادبيات عكاسي ميكند با مشكل برابرسازي مفهوم روبهروست. اگر نسبت به داستان امانتدار باشد كه سطر به سطر نشانه گذاري كند، خودِ داستان را نيز از دست خواهد داد. ادبيات گفتوگوست ولي عكاسي نمايش است. اگر ادبيات به كمك واژهها تصوير سازي ميكند، در هنر عكاسيْ تصويرِ توليد شده با واژهها تعبير ميشود: خوانش اثر با واژههاست، و ميتواند اين گونه هم نباشد. يعني اين كه تصوير تنها تصوير بيافريند. ولي، در هر حال، تصوير با واژهها توليد نميشود. اگر عكاس بتواند پيوند خوبي از واژهها با اشيا و پديدههاي پيرامون خود ايجاد كند، فرآيند درستي را از واژه به تصويرِ دو بعدي خواهد پيمود. در اين جا، تماشاگر دوباره همين تصوير دو بعدي را به واژههاي خود برميگرداند و با آن سخن ميگويد. ميتوان گفت در اين جا واژهها به سبب عكاس پلاريزه شده و رنگي از هستي به خود ميگيرد. پس، واژهي «زمان» را چه گونه در عكس ميتوان نشان داد؟ فصل پاييز نشان دهندهي گذشت فصل بهار است. اما، اين توصيف همان واژهپردازيست كه براي بازنمود آن چندان تلاشي هم لازم نيست. هر چيزي كه بخواهد جاي واژهي «زمان» را در عكس پر كند با شكست روبهرو ميشود. چنان كه شاعري با واژههاي آهنگين در پي شعر نميگردد، عكس نيز با نگاهي مفهومي و نه واژهاي در پي موضوع خويش است. او از زمان مفهومي در خود دارد كه ميتواند كلا متفاوت از تعبير فيزيكي يا فلسفي باشد. «زمان» مفهوميست كه هر عكاس در حرفهي مورد علاقهي خود تعريف ميكند. كسي كه پرتره كار ميكند، با كسي كه عكس خبري ميگيرد، دريافت ناهمساني از مفهوم «زمان» را خواهند آفريد. شايد عكاسي ابدا نميخواهد زمان را در موضوع خود وارد كند. پس او بايد بداند كدام عنصري زمان گفته ميشود تا از آن صرف نظر كند. موضوع عكس خبري به زمان مكانيكي نزديكتر است. در گوشهاي از اثر خبري نشاني ديده ميشود كه تاريخ عكس را نشان ميدهد. اما تا اندازهاي كه از اين نشان مكانيكي دوري ميكند اثر او جاويدان ميشود. شعر «هايكو» بنا به تصاويري كه نزد خود دارد، قابليتهاي تبديل به واحدهاي عكاسي دارد. در پسِ پنجرهي كوچك شمعي شبِ بيپايانِ وصال در اين جا، تنها واژهي مشكل «وصال» است كه در اين شعر مفهومي انتزاعي به شمار ميآيد با تصويري شرقي. شبِ عاشقان بيدل، چه شب دراز باشد «شبِ دراز» آهنگِ زمانيِ ويژهي شعر دارد، كه براي تبديل به تصوير عكاسانه با مشكل همراه است. به نظر ميرسد، زمان در عكاسي در آهنگ هر اثر نهفته است. آهنگي كه بين اشيا و پديدهها جاريست. با گفتن «سيب» و «يك سيب» چه روي ميدهد؟ واژهي «يك»، سيب را از گروه اسامي خود جدا ميكند. حرف اشارهي «اين» در «اين سيب» نيز حقيقي بودن سيب را آشكار ميكند. اما، با گفتن «يك سيب» ما ميتوانيم سيبي را تصور كنيم: وادار ميشويم چيزي بيافرينيم. بنابر اين، واژهي «يك» انتزاع جملهي ما را بيشتر ميكند. نزديك شدن به موضوع با انواع عدسيها سبب از دست دادن زمان و مكان (بُعد و نسبت) ميشود. اين گونه ساده كردن، يعني بريدن از پايههاي واقعيت. سخن گفتن از واقعيت در عكاسي انتزاعي همان قدر بيهوده است كه از افسانهها و اسطورهها. نماد «2» چندان از اصل و ريشهي واقعيت جداست كه هيچ پيوندي در مشاهدات ما برقرار نميشود. از اين رو، در عكاسي نيز با حذف كردن اِلِمانهاي اضافي دست به تجزيهي امور واقعي ميزنيم. كاربرد ابزار در عكاسي به معني بسته كردن كادر يا جلوه و جلا بخشيدن به موضوع واقعيست. و اين يعني واقعيتي كه من ميخواهم. در تصويري كه تنها ماه ديده ميشود نميتوان اثر را انتزاعي دانست. در اين جا هيچ عنصر يا نشان ديگري غير از ماه ديده نميشود با اين همه، ماه (با همهي رگهها و كوههاي آتشفشانياش) هم چون يك پرتره داراي شخصيت منحصر به فرد و تنهاست، و چيزي از اين كل تجزيه نشده است. عكاسي از جمله هنرهاييست كه بيشتر از ديگران به واقعيت پيراموني پيوند مييابد. پس، انتزاع در عكاسي ميتواند تنها در درونِ خود معنا و مفهوم بيابد. يعني كه، عكسي در برابر عكسي ديگر ميتواند سنديت بيشتري داشته باشد. اثري كه از نشان و علايم زيادي بهره برده است، ميتواند از سنديت بيشتري برخوردار باشد و برعكس، اثر ديگر از انتزاع بيشتر برخوردار باشد. در اثري انتزاعي چه روي ميدهد؟ انتزاع با كوتاه كردن فاصلهي نشانهها تعبير آن را باز ميگذارد: فضاي تعبيرِ در انتزاع گسترده است. ولي اين فضا، فضاي آزادي نيست كه هر كس نظريهاي براي تعبير آثار انتزاعي صادر كند و علايمي براي نشانهها برچيند كه هميشه يك معنا و تعبير را بتوان از آن مراد كرد. هيچ چنين نظريهي يكتايي وجود ندارد، و نيز فضاي باز به معناي فضاي آزاد نيست. تصوري كه در كلهي هر كس نقش ميبندد با علايمي پيوند دارد كه از نمادهاي جهان بيروني قرض گرفته شده است. چنان كه واژهي «راز» و «عشق» ميتواند تعبيري شرقي داشته باشد متفاوت با آن چه كه در غرب روي ميدهد. كسي كه واژهي «نيرو» را به كار ميبندد دو مراد از آن ميشود: نيروي نيروانا و نيروي گرانش. وقتي ما دست به كار انتزاعي ميزنيم، ميداني از تعبير و تصور را به تماشاگر باز ميكنيم كه تخيلاش راه گشاي اوست. يعني كه، نگاه و تصاوير تماشاگر را نيز در درون اثر جا ميدهيم يا اين كه، او را شريك تصور خود ميكنيم، او را به خود ميخوانيم. او در چنبرهي عكاس قرار ميگيرد اگر بتواند بر او چيره شود. نشان «درخت» تنها يك درخت است و نه بيش از اين. اما بوتهاي (شبيه درخت) كه سر از آب بيرون ميكند همان درخت نيست. حتا سخن گفتن از اين كه آن نماد يك درخت است يا نه، چندان به كار نميآيد. پيراهن كهنهاي كه روي آب شناور است، شكلي كه انسان را در خود دارد، از انسان بودناش پس افتاده است: نييي كه از جدا افتادناش از نيستان حكايت ميكند. اين پيراهنْ انتزاعِ صورت انسانيست. شكلي كه از انسان بودناش جدا مانده: اين انتزاع در به دست آوردن حسي عاطفي موفقيت زيادي خواهد داشت. سرچشمهي حس عاطفي: جدا ماندن جزء از كل يا همان كه در معناي انتزاع آمده است، بركنده شدن از جايي. كودكي كه به مرحلهاي از بلوغ خود رسيده گاهي ميگويد «نميدانم». به زبان آوردن «نميدانم» بيش از «ميدانم» بلوغ به حساب ميآيد. انرژيي كه «نميدانم» صرف ميكند بيش از ديگريست، چرا كه واژهي «نميدانم» انتزاعيست از «ميدانم». چنان كه واژهي «دروغ» انتزاعيست از «درست». دروغ گفتن استعدايست تنها از آن آدميزاد. كسي كه به گفتار انساني چيرهگي بسيار دارد توانايي دروغ گفتن را دارد. دروغ گفتن كه به گونهاي كار هنريست، بر آن است كه پديدهها را به تصور ديگري نشان دهد. تصوري كه دلخواه اوست.
عكاسي كه موضوعاتي از فلسفه، ادبيات و علوم انساني وام ميگيرد كارش مشكل خواهد بود
اولین نفری باشید که نظر خود را درباره این مطلب بیان میکنید